ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )

1648

سفرنامه شاردن ( فارسى )

مقامى را كه قضا و قدر نصيبش كرده بود دريابد و خويش را نبازد ، و چنان جلوه كند كه در خور پادشاهى و فرمانروايى است . بايد به خاطر آورد كه او ناگهان از شور بختى و ذلت و افتادگى به اوج سربلندى و گردنفرازى رسيده بود ، به سخن ديگر از جهانى به جهان ديگر درآمده بود ، وى كه اندك زمانى پيش چون غلامان زندگى مىكرد پادشاه شده بود . راست است كه در دوران اسارت از گونه گون لذتها و خوشيها و آسايشها بهره‌مند بود اما اين شيرين كاميها و شادمانيها را تلخى بيم اينكه هر دم ممكن بود به فرمان پدرش كشته شود يا ديدگان جهان بينش را از كاسهء چشم بيرون آورند بر او ناگوار و حرام مىكرد . بنابر اين وى كه به ناگاه دچار اين دگرگونيهاى مخالف شده بود حق داشت چنان سرگشته و شگفت زده گردد كه خويشتندارى و تملك نفس نتواند . ساعتى پيش از تاجگذارى چه تصورات تلخ و شومى در خاطرش مىگذشت ياد ضجّه‌ها و ناله‌هاى جانگزاى مادرش و زنانش به هنگامى كه وى را از آنان جدا مىكردند روحش را مىفشرد و مىفسرد . در آن هنگام حالش بسان دريايى بود كه بر اثر توفانى مهيب و بنيان كن به سختى منقلب شده باشد ، و پس از فرو نشستن آن توفان وحشت‌انگيز و آرام شدن دريا بيم آن داشته باشد كه پس از آن آرامش توفانى دهشت‌آفرين‌تر و بلازاىتر برخيزد . حال ملكه مادر - در ايران مادر پادشاه بدين نام خوانده مىشود - نيز بهتر از حال پسرش نبود . گرچه از لحظه‌اى كه تفنگچى باشى به نشان رسالت پادشاهى خود را به پاى شاهزاده انداخته بود زمان به زمان وى را از آنچه بيرون حرمسرا مىگذشت آگاه مىكردند ، اما چنان خيالهاى شوم و بد در سرش راه يافته بود و جاى گرفته بود كه آسان نمىتوانست به جاى آن ، تصورات شيرين و شادىآفرين بنشاند . وى تا يك ربع ساعت پس از جدا شدن پسرش به خبرهاى خوشى كه برايش مىبردند توجه نمىكرد ، نه پرواى شنيدن آنها را داشت و نه باور مىكرد ، و با اين‌كه آن خبرهاى خوش پيام آور نشاط و شادمانى بود بدانها نمىپرداخت . پياپى مىگريست و آه مىكشيد زيرا افزون بر رنجهاى بزرگى كه در دل داشت طبع زنان بر اطلاق چنين است كه نه تنها آسان آسان نمىتوانند غمى را كه برايشان رسيده از دل بيرون كنند ، بل‌كه به نيروى تخيل و تصورات ناروا آن را دامنگيرتر ، گران‌تر و جانگزاىتر مىنمايند . بارى ، خواجه‌ها چندان پياپى خبر مرگ شاه عباس دوم و مژده پادشاهى يافتن و تاجگذارى پسرش را به او گفتند كه اندك اندك به سخنانشان گوش فرا داد ،